مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )

2

خاطرات و خطرات ( فارسى )

در نظرم نيست . آنچه از آن اوقات باز بنظرم مانده است نيمروى منزل لله آقا است روزى كه سلطان خانم زن عليقلى ميرزا اعتضاد السلطنه وزير علوم ميهمان مادرم بود من و محمد قليخان اخوى را لله آقا به منزل خودش برد ناهار نيمرو بما داد شب به والده گله‌گزارى ميكردم كه امروز بما ناهار ندادند ناهار در تصور آن زمان ما فقط چلو خورش بود و بسيار بچه‌ها همين تصور را دارند بلكه جوانها هم . اگر خاطرات است آنچه بخاطر مىآيد بايد نوشت و اگر كنند ملامت نه بر من تنها است ، هشت نه سال بيشتر نداشتم شيطنتى كرده بودم لله آقا مرا به منزل خود كه نزديك بود برد پاى مرا زنش كه جوان بود و بروروئى داشت گرفت بخاطر دارم كه زياد دردم نمىآمد . عمارت ملك الكتاب حمام هم دارد كه درش از بيرون است زنها با چادر نماز بحمام ميروند و اين بنظرها غريب مىآمد از وقايع اين اوقات افتادن محمد قليخان اخوى بود در حوض و كسى در حياط نبود من رسيدم و فرياد كردم آمدند او را درآوردند آسيبى به او نرسيد در اين منزل دو سانحه از براى من اتفاق افتاد يكى حصبهء سختى با رعاف شديد كه لگن‌لگن خون از بينى ميرفت و همان رعاف سبب كم‌خونى من در تمام عمر بود ميرزا هدايت كه در آن‌وقت جراح معروف شهر بود پنبه‌اى در بينى من كرد و رعاف بند آمد بعدها دانستم كه آن پنبه آلوده به پركلرور آهن بوده ديگر ضعف در حمام حبيب اللّه خان از دودتون درين گرفتارى شريك هم داشتم و كار به طبيب كشيد همين‌قدر ميدانم كه اضطراب كلى بود مادرم رسم داشت سر بچه‌ها را خودش بشويد و ليف بزند من اضطرابى داشتم و او بدقلقى مىپنداشت و مرا نشگون مىگرفت تا حالم برهم خورد و همشيره به حال بدتر از من افتاد بچه‌ها سالى يك‌نوبت چشم درد مىگرفتيم و نوبه ( مالاريا ) مىكرديم جوشانده اماله و مسهل روى نسخهء واحد به كار مىآمد پرهيز فوق العاده بوده غالبا دهان مزه نداشت خاطرم مىآيد شبى قدرى سركه در شيشهء گلاب لاى بتهء گل پنهان كردم ترپلو را در پناه آن بوته خوردم و از آن سركه روى ترپلو ريختم عيبى هم بروز نكرد در سنهء 1288 باد سختى وزيد گرد سرخى در هوا منتشر شد كه چند قدم جلو پا را نميشد ديد همان باد سبب سكتهء جده شد دختر محمد مهدى خان شهنهء شيراز از آن سكته درگذشت از محمد حسين خان اديب الدوله ناظم دار الفنون شنيدم كه فوت جده را به رضا قليخان كه در باغ بيرونى جعفر قليخان عمو ( نير الملك ) منزل داشت نگفته بودند جنازه را كه از كنار باغ ميبردند رضا قليخان بدر اطاق آمده گفته بود خانم رفتى من هم عنقريب ميآيم و در همان سال برحمت ايزدى پيوسته چنان كه در قطعه گفته‌اند . جهان سپنج سرايى است نى سراى مقيم * مقيمش ارچه بسى زيست درنهايت رفت هزار سال اگر بود كس درو بمراد * گه رحيل كه ميرفت با شكايت رفت هم‌آنكه داشت بسى طاعت ثواب نزيست * هم‌آنكه داشت بسى جرم و بس جنايت رفت جوان و پير بحسرت بسان يكدگرند * كه هركه رفت به ناكام از اين ولايت رفت كسى بعقل و كفايت بروزگار نماند * هزار زيرك و باعقل و باكفايت رفت هزار و دو صد و هشتاد هشت رفته ز سال * از اين جهان بجهان دگر هدايت رفت ورقهء يادداشتى به خط ايشان در نوشتجات پدرم يافتم اصل نسخه را به دكتر غنى دادم كه خطوط معاريف را جمع مىكند رونويس آن ضبط شد . از نوادر واقعات اين است كه فقير نگارندهء اين تحرير رضا قلى المتخلص به هدايت در سال 1279 به حكم اعليحضرت پادشاه ايران السلطان ناصر الدين شاه از دار الخلافهء طهران به تربيت شاهزادهء معظم مظفر الدين كه در سن يازده سالگى است مأمور گرديدم و از صدمات و تعب عرض راه و سرماى هوا و گزيدن مله در منزل ميانه بعد از ورود بتبريز سخت بيمار و قوى بسترى شدم و بارى دوغشى روى داد رجوع به اطباء را به حكم استخاره و كتاب اللّه در قطع ترديد خواستم در قبول معالجهء ميرزا محمد كنى ملقب بفخر الاطباء اين آيه كه فى الحقيقه از قبيل اعجاز است آمد فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ وَ الَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ وَ الَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ